جام جم

از جم بودن چه سود چون جام از دست شد؟ نه، بهل از دست بشود؛ پنداری که نبود! من پيش از اين، بی جام جهان‌بين نيز جم بودم. پس اندوه را چه جای؟ تو همچنان جم باش؛ هر چند زير نگاه ديوانی! بر خشت خام بنويسيد: ياوه‌ای گفتند؛ هرگز کس اين جام نديد! ميان ما اين دانشها ديده نشده! بی‌خردی که بندی سرزمين ديوان بود بدان‌جای آيينه‌ای ديد گوژ و بازيچه؛ و از آن داستانی ديوانه‌سان سر کرد. اين افسانه‌ای بود که بيهوده‌گويی گفت؛ همه افسون و گزاف، همه پندار و گمان!

«سه بر‌خوانی؛ کارنامه بندار بیدخش؛بهرام بيضايی؛ انتشارات روشنگران؛ چاپ دوم؛ ۱۳۷۸؛صفحه ۹8»

/ 2 نظر / 17 بازدید
pania

وبلاگ خوبی دارین