آسمان آبي و ابر سپيد


منزل
قديما
چاپار
 

پنجشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٩

 

Conceptual Truth Vs. Strange baptism

 

Conceptual Truth Vs. Strange baptism

 
 

م

 

سه‌شنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸۸

 

فال حافظ

 

هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد
خداش در همه حال از بلا نگه دارد
حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست
که آشنا سخن آشنا نگه دارد
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای
فرشته‌ات به دو دست دعا نگه دارد
گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد
صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بینی
ز روی لطف بگویش که جا نگه دارد
چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت
ز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد
سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری
که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد
غبار راه راهگذارت کجاست تا حافظ
به یادگار نسیم صبا نگه دارد
 
 

م

 

جمعه ٢٠ شهریور ،۱۳۸۸

 

سعدی

 

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم      ...      دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوقست در جدایی و جورست در نظر ... هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست ... بازآ که روی در قدمانت بگستریم

ما را سریست با تو که گر خلق روزگار .. دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من ..  از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم

ما با توایم و با تو نه​ایم اینت بلعجب   ...  در حلقه​ایم با تو و چون حلقه بر دریم

نه بوی مهر می​شنویم از تو ای عجب  ...  نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم

از دشمنان برند شکایت به دوستان .. چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم

ما خود نمی​رویم دوان در قفای کس   ...   آن می​برد که ما به کمند وی اندریم

سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند .... چندان فتاده​اند که ما صید لاغریم

منبع

 
 

م

 

چهارشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸۸

 

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ هفت رنگش می شود هفتاد رنگ

 

 

مقام امن و می بی​غش و رفیق شفیق         گرت مدام میسر شود زهی توفیق

جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است      هزار بار من این نکته کرده​ام تحقیق

دریغ و درد که تا این زمان ندانستم                که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق

به مومنی رو و فرصت شمر غنیمت وقت         که در کمینگه عمرند قاطعان طریق

بیا که توبه ز لعل نگار و خنده جام                 حکایتیست که عقلش نمی​کند تصدیق

اگر چه موی میانت به چون منی نرسد       خوش است خاطرم از فکر این خیال دقیق

حلاوتی که تو را در چه زنخدان است              به کنه آن نرسد صد هزار فکر عمیق

اگر به رنگ عقیقی شد اشک من چه عجب    که مهر خاتم لعل تو هست همچو عقیق

به خنده گفت که حافظ غلام طبع توام            ببین که تا به چه حدم همی​کند تحمیق

 مأخذ: recent

 
 

م

 

جمعه ۱٤ تیر ،۱۳۸٧

 

بید مجنون

 

می گویند عاشق و معشوق برای شنا میروند کنار رودخانه ای. یکیشان غرق می شود و آن یکی بر لب آب آنقدر می ایستد تا پاهایش ریشه می دوانند و موها و دستهایش جوانه می زنند، برگ می دهند و بزرگ می شوند تا می رسند به سطح آب تا اگر محبوب سر از آب بیرون آورد یا دست دراز کرد، موهای افشان یا دستهای بلند او را بگیرد و بیاید بیرون.

آینه های دردار - هوشنگ گلشیری - انتشارات نیلوفر ١٣٨٠ - ص٢۵

 
 

م

 

دوشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٧

 

عیبجویی

 

در سال هایی که جوانتر و به ناچار آسیب پذیرتر بودم پدرم پندی به من داد که آن را تا به امروز در ذهن خود مزه مزه می کنم. وی گفت: «هر وقت دلت خواست عیب کسی رو بگیری یادت باشه که تو این دنیا همه مردم مزایای تو رو نداشته ان.»

جملات آغازین رمان «گتسبی بزرگ-اسکات فیتس جرالد-انتشارات نیلوفر»

 
 

م

 

جمعه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٧

 

گوسفند سیاه

 

   شهری بود که همه‌ی اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمی‌داشت و از خانه بیرون می‌زد؛ برای دستبرد زدن به خانه‌ی یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمی‌گشت، به خانه‌ی خودش که آن را هم دزد زده بود. به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می‌کردند؛ چون هرکس از دیگری می‌دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آن‌جا که آخرین نفر از اولی می‌دزدید. داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت می‌گرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده‌ها. دولت هم به سهم خود سعی می‌کرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آن‌ها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را می‌کردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری می‌شد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده.

 روزی، چطورش را نمی‌دانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد. شب‌ها به جای این‌که با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که می‌خورد، سیگاری دود می‌کرد و شروع می‌کرد به خواندن رمان. دزدها می‌آمدند؛ چراغ خانه را روشن می‌دیدند و راهشان را کج می‌کردند و می‌رفتند.

 

  اوضاع از این قرار بود تا این‌که اهالی، احساس وظیفه کردند  که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود. هرشب که در خانه می‌ماند، معنیش این بود که خانواده‌ای سر بی‌شام زمین می‌گذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد.

 

  بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن می‌توانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون می‌زد و همان‌طور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمی‌گشت؛ ولی دست به دزدی نمی‌زد. آخر او فردی بود درستکار و اهل این کارها نبود. می‌رفت روی پل شهر می‌ایستاد و مدت‌ها به جریان آب رودخانه نگاه می‌کرد و بعد به خانه برمی‌گشت و می‌دید که خانه‌اش مورد دستبرد قرار گرفته است.

 

  در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندار خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه‌اش هم که لُخت شده بود. ولی مشکل این نبود. چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود! او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آن‌که خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانه‌ی دیگری، وقتی صبح به خانه‌ی خودش وارد می‌شد، می‌دید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد می‌زد.


  به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آن‌هایی که شب‌های بیشتری خانه شان را دزد نمی‌زد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم می‌زدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانه‌ی مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد می‌زدند، دست خالی به خانه برمی‌گشتند و وضعشان روز به روز بدتر می‌‌شد و خود را فقیرتر می‌یافتند.


  به این ترتیب، آن عده‌ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شب‌ها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفته‌ی شهر را آشفته تر می‌کرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر می‌شدند.


  به تدریج، آن‌هایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوچه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته می‌کشد و به این فکر افتادند که «چطور است به عده‌ای از این فقیرها پول بدهیم که شب‌ها به جای ما هم بروند دزدی». قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانت‌های هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی می‌کردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا می‌کشید و آن دیگری هم از ... . اما همان‌طور که رسم این‌گونه قراردادهاست، آن‌ها که پولدارتر بودند ثروتمندتر، و تهیدست‌ها عموماً فقیرتر می‌شدند.


  عده‌ای هم آن‌قدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه این که کسی برایشان دزدی کند. ولی مشکل این‌جا بود که اگر دست از دزدی می‌کشیدند، فقیر می‌شدند؛ چون فقیرها در هر حال از آن‌ها می‌دزدیدند. فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدم‌ها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، اداره‌ی پلیس برپا شد و زندان‌ها ساخته شد.


  به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمی‌آوردند. صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند.


تنها فرد درستکار، همان مرد اولی بود که ما نفهمیدیم برای چه به آن شهر آمد و کمی بعد هم از گرسنگی مرد.


شاه گوش می‌کند - ایتالو کالوینو - انتشارات مروارید

 
 

م

 

شنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٧

 

صد سال تنهایی

 

روزی که قرار شود  انسان ها در کوپه درجه یک مسافرت کنند و ادبیات در واگن بار کار دنیا به سر آمده است.فاضل اسپانیایی کتابفروش(صد سال تنهایی - ص۴۷۹)

 

ناتالیا گینزبورگ (ترجمه آنتونیا شرکا)
(ماهنامه فرهنگی هنری هفت، شماره 41، مهر 1386، صفحات 42 و 43)

چندی پیش روزنامه‌ای از من خواست بگویم که آیا معتقدم رمان دچار بحران شده است. من پاسخی ندادم چون عبارت "بحران رمان" در نظرم بسیار منفور آمد. آهنگ آن مرا تنها یاد رمان‌های بدی انداخت که مرده‌اند، هفت کفن پوسانده‌اند و سرنوشت‌شان برایم بی‌تفاوت است. احتمالا فکر کردم که استدلال زیادی درباره رمان، چه معنی دارد. اگر رمان‌نویس هستیم یا بوده‌ایم شاید بهتر آن باشد بکوشیم رمان بنویسیم و هرگاه زنده نبودند توی کشو خاک‌شان کنیم. بعد صد سال تنهایی گابریل گارسیا مارکز، اهل کلمبیا و ساکن اسپانیا، را خواندم (نشر فلترنیلی در ایتالیا این کتاب را منتشر کرده است). مدت‌ها بود تا این حد عمیقا تحت تاثیر آن‌چه می‌خواندم قرار نگرفته بودم. اگر این حقیقت داشته باشد - چنان که می‌گویند - که رمان مرده یا خود را برای مردن آماده می‌کند، پس درود بفرستیم به آخرین رمان‌هایی که آمده‌اند تا دنیا را شاد کنند.

 
 

م

 

یکشنبه ٤ فروردین ،۱۳۸٧

 

فریدون مشیری

 

من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسی می خواهد
وارد خانه پر عشق و صفای من گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانه ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
خانه دوست کجاست

 
 

م

 

شنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٤

 

کی شعر‌تر انگيزد ...

 

۱) شعرخوانی: (فال حافظ)

  • کی شعر‌تر انگيزد خاطر که حزين‌باشد
  • يک نکته از اين معنی گفتيم و همين باشد
  • از لعل تو گر يابم انگشتری زنهار
  • صد ملک سليمانم در زير نگين باشد
  • غمناک نبايد بود از طعن حسود ای‌دل
  • شايد که چو وابينی خير تو در اين باشد
  • هر‌کو نکند فهمی زين کلک خيال‌انگيز
  • نقشش بحرام ار خود صورتگر چين باشد
  • جام می و خون دل هر يک به کسی دادند
  • در دايره قسمت اوضاع چنين باشد
  • در کار گلاب و گل حکم ازلی اين بود
  • کاين شاهد بازاری وان پرده نشين باشد
  • آن نيست که حافظ را رندی بشد از خاطر
  • کاين سابقه پيشين تا روز پسين باشد

۲)كتاب‌خوانی:‌خاطرات پس از مرگ براس کوباس اثر ماشادو دآسيس (ترجمه عبدالله کوثری ـ انتشارات مرواريد ـ چاپ دوم۱۳۸۳ـ ۲۲۰۰ نسخه - ۲۵۰۰ تومان)

ـ کتاب در وبلاگستان: تنهایی پر هیاهو نوشته بهومیل هرابال، کوری نوشته ساراماگو، خانوم نوشته بهنود، بارون درخت‌نشين نوشته کالوينو و بینایی نوشته ژوزه‌ساراماگو

۳) فيلم‌ها: انجمن شاعران مرده و Groundhog Day

ـ فيلم در وبلاگستان: «همه‌ی کمديها به ازدواج ختم می شوند» و مقاديری فيلم!

۴) وبلاگ‌ها:

الف‌ـ پرونده (رخوت در وبلاگستان)

ب‌ـ لينک‌ها و اخبار:

- ملت (آشوری)

- روزنامه‌نگاری و دال آن و نون وگافش

ـ سقوط هواپيمای c-۱۳۰ (مطالب ملکوت و الپر را بخوانيد.)

ـ خاموشی آتشي، مميز و نوذری

ـ قرعه‌کشی مرحله نهايی جام‌جهانی

ج‌ـ معرفی:

سايکو (قالب‌ساز آزاد برای وبلاگ)، سروش در ملکوت، وبلاگ خاتمی (آنچه خواستني است دوستي و مهر است كه زندگي را طربناك مي‌كند و آنچه نا خواستني ‏است خشونت و نامهرباني است كه جهنم جان آدمي است.)

د ـ سرگرمی:

غروب (عکس)، وبلاگ‌های گران‌قيمت، تماشای ادامه اين انيميشن مجاز نيست

۵) نظرخواهی:

ـ بهترين فيلم ايرانی و بهترين فيلم خارجی که ديده‌ايد و بهترين رمانی(يا داستانی) که خوانده‌ايد چه بوده؟

ـ اگر بخواهيد از ليست زير يکی را انتخاب کنيد کدام را انتخاب می‌کنيد؟

فيلم ايراني: گاو، مادر، آژانس شيشه‌ای

فيلم خارجی: رهايی از شاوشنک، لئون، آپارتمان، کازابلانکا، مرد فيلی، انجمن شاعران مرده، ممنتو

رمان(داستان): جان شيفته، جنگ وصلح، مسيح بازمصلوب، خداحافظ گری کوپر، اگر شبی از شبهای زمستان مسافری، نکسوس، دن‌کيشوت، بينوايان، باباگوريو، آرزوهای بزرگ، کنت‌منت کريستو و ... .(بوف‌کور، مدير مدرسه، سمفونی مردگان، ساربان سرگردان، شهری‌که زير درختان سدر مرد و ...)

ـ اگر بخواهيد در وبلاگتان در هريک از اين سه مورد نظرخواهی کنيد در هر مورد چند کانديدا انتخاب می‌کنيد؟ در هر مورد کانديداهای شما چيست؟

-----------------------------------------------------------------------------------

پ.ن. : فيلم‌های خوب اروپايی و/يا قديمی را علی‌رغم ميلم در ليست نياوردم، به‌اين‌علت که فکر می‌کنم کمتر دردسترس دوستداران سينما قرار می‌گيرند و در نتيجه ... .

اصولا اين ليست‌ها يک مدل پيشنهادی بوده و زياد از قبل به اين موضوع فکر نکرده بودم و فقط ديدن نظرخواهی‌ها (مخصوصا از نوع اينترنتی‌اش) مرا به اين فکر انداخت که اولا: چقدر نظر کسی‌که کانديداها را انتخاب می‌کند در نتيجه موثر است (مثلا با فيلتر کردن آثار مشهور و ...) ثانيا: چقدر نظردهندگان مقهور نام‌ صاحب اثر می‌شوند و مهم‌تر از همه چنين نظرسنجی‌ها مخصوصا در حوزه‌‌هايی مثل ادبيات (سينما) که نظر اشخاص به سليقه اشخاص و حتی شرايط روحی و ... در هنگام خواندن (ديدن) اثر برمی‌گردد چقدر اعتبار دارد؟

حالا صورت مساله را عوض کنيم و ببريم به نظرسنجی‌ها جامعه‌شناسی و ... که قرار است نتايجش منشا اثر باشد. طراح نظرسنجی با انتخاب سوالات (چند گزينه‌ای) و گزينه‌ها (متن و حتی ترتيب آنها) چقدر در هدايت جواب‌دهنده به نتيجه مورد نظرش بطور خواسته يا حتی ناخواسته اثر می‌گذارد؟ چگونه می‌توان در طراحی چنين نظرسنجی‌ها به نظر واقعی نظر دهندگان رسيد و اثر خودسانسوری،خود خوب بينی (!) و ...را از بين برد؟ (خود خوب بينی؛ ما آدم نژاد پرست در ايران نداريم و احتمالا مريخی‌ها باعث شده‌اند افغانی، ازبک، ... در افواه و ادبيات عامه نه در معنی رايج که بعنوان فحش بکار رود.)

توضيح ضروری: (بديهی است که) دادن لينک وبلاگ‌های ديگر چه در متن و چه در حاشيه وبلاگ به‌معنای تاييد نظرات نويسنده آن وبلاگ نیست.

 
 

م

 

 
L O G O


وبلاگهاي‌خواندني
کتاب
عکس
دیگران
اندیشه
موج نو
فصل فاصله
جزیره مقدس
كلمات قصار
شعرفارسی
نامه های ایرونی
افسون فسرده
عطاي کثير
شعله طور
دوستدار
کتابلاگ
ملکوت
جستار
خوابگرد
فل سفه
سیبستان
هايكو
فوتبال
ایمان
زهرا
شرتو
پرستو
آقای الف
آشپزخانه
سر هرمس
تنهای پرهیاهو
ميرزاپيکوفسکي
یک لیوان چای داغ
خلوتگاهی در بیابان
شبکه تار عنکبوتي
وقایع ابن محمود
یک ذهن برهنه
Ranitidine
دوباره
دچار
لانگ شات
خلبان کور
دهكده پرسپوليس

سخن ماه
آنكه مي‌خواهد روزي پريدن آموزد، نخست مي‌‌بايد ايستادن، راه رفتن، دويدن و بالارفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نمي‌كنند
نيچه


پشتيباني
Persian Blog

 
[ منزل | آرشيو ]